منوی کاربری

وبلاگ را صفحه ی خانگی خود کنید ارسال ایمیل برای مدیر وبلاگ اضافه کردن به علاقمندی ها


پیغام مدیر :

بازدیدکننده ی عزیز ورود شما را خوش آمد می گویم . امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده ی شما قرار گیرد. نقطه نظرات خود را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید وبرای شادی روحش صلوات بفرستید.

موزیک

لوگو

©Copyright


Copyright © 2011-2011
Ali Faryabi


All rights reserved

www.yadeehsan.blogsky.com


کلیپ

 

 مشاهده کلیپ تصوری

 

آرشیو

مشاهده آرشیو


دوشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1390
روز رفتن احسان به خانه ابدی

روز سه شنبه مورخ ۲۳/۰۱/۱۳۹۰ ساعت ۷:۳۰ صبح همه دوستان و آشنایان از راه دور و نزدیک مثل یزد و اصفهان و تهران و شیراز و جیرفت و ... آمده بودند. 

همگی راه افتادیم رفتیم بهشت زهرا تا همگی آخرین خداحافظی رو با احسان بکنند . 

احسان رو جهت غسل به غسالخانه آوردند و اونو غسلش داند من هم تمام لحظه کنارش بودم بعد از غسل لباس ابدیش را تنش کردند و فقط صورتش رو جهت آخرین دیدارها باز گذاشتند همگی برای خداحافظی از احسان آماده بودند ویکی یکی آمدند و رفتند بعد صورتشو پوشوندند . ودر تابوت گذاشتند و جهت اقامه نماز اونو به محوطه بردند و بعداز خوندن نماز اونو سوار آمبولانسش کردند و به سمت خونه حرکت کردیم تا احسان هم از خونه دنیویش و اتاقش خدا حافظی کند هنگامی که سر کوچه رسیدیم جای سوزن انداختن نبود به هر حال احسان رو به روی دستانمان گذاشتیم و به سمت خونه راه افتادیم همه گریه می کردند ولی در این بین یکی شروع به دست زدن و پاشیدن نقل کرد وقتی نگاه کرم دیدم که لیلا داره این کارارو میکنه . 

احسانو به داخل خونه بردیم و توی اتاقش چرخوندیم و بعد از انونجا خارج شدیم به سمت آرامگاه ابدیش حرکت کردیم. جایی که برای احسان گرفته بودند جای خیلی خوبی بود بین جد و جده مادریش بود . من خودمو سریعتر از همه به اونجا رسوندم دیدم که دایی حمید اونجاست و داره جاشو آماده میکنند. در همین حین لیلا از راه رسید و رفت توی قبر احسان خوابید و هر کارش میکردیم بیرون نمیومد. من هم سریع پایین رفتم و اونو بالا اوردم ولی اون اصرار داشت که جای احسان تنگ است به هر حال قبر کن مجدد شروع به کندن کردبالاخره احسان هم رسید اونو اوردند و  وارد خونه ابدیش کردند و شروع به خواندن تلقین کردند بعد از خواندن تلقین ردب خونشو بستند و شروع به خاک ریختن بر روی خونه اش کردند. یواش یواش همگی شروع به رفتن جهت پذیرایی در رستوران ملی شدند ولی امین فرار کرد و رفت لای درختها مخفی شد وهنگامی که همه ماها رفتیم اون امده بود بیرون و رفته بود کنار احسان نشسته بود که اون تنها نباشد. 

خلاصه ساعت ها گذشت و دم دمای غروب بود که بچه ها همگی آماده شدند تا اولین شب تنهایی احسان رو با ون سپری کنند حدودا تا ساعت های ۵ صبح همه پیشش بودند و یکی قرآن میخوند یکی دعا خلاصه هرکسی مشغول کاری بود. یواش یواش همگی اونجا رو ترک کردند وقبل از رفتن خونه جدی رو به احسان تبریک می گفتند  

 

  روحت شاد یادت گرامی


خاطرات دوستان

دراین قسمت قصد داریم تا خاطرات شما دوستان عزیز را که با احسان داشته اید را ثبت کنیم .
لطفا" اگر خاطره ای با احسان دارید را نوشته تا به اسم خودتان ثبت شود.

نمایش خاطرات                        ثبت خاطره

آمار بازدید کنندگانن

 

برای شادی روحش صلوات